تبليغاتX
ناگفته ها ي شهرزاد

 باز هم

باز هم تکرار

و معنای این تکرار را فقط من می دانم!

تصمیمی سخت تر

 وافکاری پریشان تر

وقتی خود را در نظر نمی گیری و فقط برای او فکر می کنی

برای او حرف می زنی

برای او می خندی

برای او گریه می کنی

انتها از ابتدا معلوم است...

باز هم تکراراشتباهی که خطا بودنش اشکار بود

وگم شدن در  احساس...

نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388  توسط شهرزاد  | 


 

 

http://i32.tinypic.com/1zdwymo.jpg

 

شبی و سکوتی

خلوتی و دلی

خوانده ام و خوانده شدم!

باتمام خط خطی های دل

و راهی پیش رو که از آن من است

و خطی که هر روز تیره تر می شود...

مانده ام

در راه مانده ام!

دیروز می دویدم به نور

و امروز می روم به...؟

مانده ام یا می روم؟

و سوالات روشن ذهنم

 ناآرام

و من...

نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388  توسط شهرزاد  | 


تعطیلات در کویر

با تو

با من

و پاکی و زلالی نگاهی که پنج بهار زیبایش را در ظلمتی تلخ خواهد گذراند...!

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388  توسط شهرزاد  | 


دیروز در دل

امروز بر لب

چه گذشته و چه هست و چه خواهد آمد را برای امروزم می خواهم

خسته؟!

چندی است که آموخته ام نباشم...!

چندی است که شادی را

چگونه شاد بودن را

تمرین کرده ام

اما

باز هم اما

 باز هم اما

به دور دستها چشم  دوخته ام

 نه به اکنون ها

با یادی زیسته ام

و با حرفی ناگفته

و دلی شاد

و سپاسگذار

تا همیشه....

 

نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388  توسط شهرزاد  | 


که را خواندی؟مرا خواندی؟
که را دیدی؟مرا دیدی؟
سکوتی،خلوتی،حزنی
دلی،یادی،صداهایی
چراهایی و ماهایی
خموشی را گزیدم من
که فریادم نهان ماند
پیامی،چهره ای،رویی
بدور از ما و ماهایی...

پ.ن:ممنون سحر جون

نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388  توسط شهرزاد  | 


یک جرعه اجابت ز سبوی رمضان بس....

پ.ن:عیدتون مبارک!

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  توسط شهرزاد  | 


خود کرده را تدبیر نیست....

 

 

پ ن:در انتهای تابستان...

سلام دانشگاه!!

سلام امتحانات...!!!!!

 

نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388  توسط شهرزاد  | 


هفت

هفت را مقدس می شمردم اما اکنون

بیزارم

از هفت های زندگی

هفته ها و ماه ها

روزهایی که هفته می شوند و هفته هایی که ماه و ماه هایی که سال

و عمر؟

فصلی از پس فصلی دیگر

ماهی از پس ماهی دیگر

روزی از پس روزی دیگر

انتظار...

امتحانی در انتهای تابستان...!

من...؟!

فکر  فکر  فکر

سردرگم

پریشان

می روم

و تمام تمامم را با خود ببرم

به دورازهفت ها

به دور از من ها

به دور از راهها

خرابات را جستجوگرام

بی بازگشت...

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388  توسط شهرزاد  | 


چشمها،بسته

رویاها،رویاگونه

ساحل،آرام

افکار،شیرین

و فرداهایی که گذشته اش امروز است

امروز را می سازم

 برای فردا

و تمرین  می کنم

۱۷ روز بعد

مرور می کنم  تمرین هایم را

 به ۹۳  که رسید

یاد گرفته ام؟

ادامه می دهم

تمرینی با دل

بودنی با دل

تمرین می کنم

تمرین می کنم

تمرین می کنم

 

 

پ.ن:

ما را به دعا کاش نسازند فراموش

رندان سحر خیز که صاحب نفسانند

 

نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388  توسط شهرزاد  | 


شمارش معکوس زندگی

فردا یک روز کمتر از امروز است

و موعودی تکرار ناشدنی در راه است

 و ثانیه ها

فردایی شیرین تر از امروز

با....

 

نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388  توسط شهرزاد  |