دیروز در دل
امروز بر لب
چه گذشته و چه هست و چه خواهد آمد را برای امروزم می خواهم
خسته؟!
چندی است که آموخته ام نباشم...!
چندی است که شادی را
چگونه شاد بودن را
تمرین کرده ام
اما
باز هم اما
باز هم اما
به دور دستها چشم دوخته ام
نه به اکنون ها
با یادی زیسته ام
و با حرفی ناگفته
و دلی شاد
و سپاسگذار
تا همیشه....
که را خواندی؟مرا خواندی؟
که را دیدی؟مرا دیدی؟
سکوتی،خلوتی،حزنی
دلی،یادی،صداهایی
چراهایی و ماهایی
خموشی را گزیدم من
که فریادم نهان ماند
پیامی،چهره ای،رویی
بدور از ما و ماهایی...
پ.ن:ممنون سحر جون
یک جرعه اجابت ز سبوی رمضان بس....
پ.ن:عیدتون مبارک!
خود کرده را تدبیر نیست....
پ ن:در انتهای تابستان...
سلام دانشگاه!!
سلام امتحانات...!!!!!![]()
هفت
هفت را مقدس می شمردم اما اکنون
بیزارم
از هفت های زندگی
هفته ها و ماه ها
روزهایی که هفته می شوند و هفته هایی که ماه و ماه هایی که سال
و عمر؟
فصلی از پس فصلی دیگر
ماهی از پس ماهی دیگر
روزی از پس روزی دیگر
انتظار...
امتحانی در انتهای تابستان...!
من...؟!
فکر فکر فکر
سردرگم
پریشان
می روم
و تمام تمامم را با خود ببرم
به دورازهفت ها
به دور از من ها
به دور از راهها
خرابات را جستجوگرام
بی بازگشت...
چشمها،بسته
رویاها،رویاگونه
ساحل،آرام
افکار،شیرین
و فرداهایی که گذشته اش امروز است
امروز را می سازم
برای فردا
و تمرین می کنم
۱۷ روز بعد
مرور می کنم تمرین هایم را
به ۹۳ که رسید
یاد گرفته ام؟
ادامه می دهم
تمرینی با دل
بودنی با دل
تمرین می کنم
تمرین می کنم
تمرین می کنم
پ.ن:
ما را به دعا کاش نسازند فراموش
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند
شمارش معکوس زندگی
فردا یک روز کمتر از امروز است
و موعودی تکرار ناشدنی در راه است
و ثانیه ها
فردایی شیرین تر از امروز
با....
تنها
دلتنگ
تکرار
صبح
شب
ورق پاره های مغشوش ترم نیمه تمام
و شبهایی که از پس نیمه می آید...
و صبح هایی؟؟
خسته ام
از تکرار
از من خسته ام
دل می گوید خود باش
و دل؟؟
از بودن خسته است...؟
بهانه گیری اش
به سان کودک دور شده از مادر
بهانه ی تو را می گیرد...
و چه سهل آمدی
و لبخند بر لبش نشاندی
درک می کنم
زندگی را درک می کنم
و زندگی...؟؟!!

بودن بهانه می خواهد
نبودن هم...
در اوج داشتن وقتی تنهایی را بهانه نداشتن می کنی
در اوج بودن وقتی غرور را
نگاه را
حس را
درک نمی کنی
به چه باید اندیشید؟!
افکار را به کدام سو نشانه روم؟؟
حس زیبایی که تجربه اش به دنیا می ارزد
با افکار مشوش شبهای گرم و تب دارم پریشان نمی سازم
اما...
چه امای تلخی پس الفاظ پنهان است
امایی از آینده ای که نمی دانی
می خواهی اما نمی دانی چه رنگی در انتظارت نشسته است
شاید شیرینی واژه های تلخ روزگار در نادانسته هاست
و قایق چوبی ام
که امروز
آرام در امواج آبهایی نیلگون شناور است
و آرزوی ابدیت دارد
بودنی ابدی
غوطه ای ابدی
حسی ابدی
و چه سهل غوطه می خورم
بیدارم نکنید
ای بادهای ناآرام اقیانوس زندگی
گمگشته در خویشم
جستن برای چه؟؟؟!!!!

